آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

خرداد و تیر 90

چون 2 ماه از شما دخترگلم گذشته برات مینویسم این دوماه چطور سپری شده: تا 6 روزگیت خاله سمیرا پیشمون بود و بنده خدا خیلی اذیت شد چون عمو حسینت نمیومد خونه ما که من راحت باشم بخاطر همین من نذاشتم خاله بیشتر بمونه پیشمون.................مامانی ام دیگه حالش خوب شده بود. روزای اول تو دختر گلم زردی داشتی و مامان و بابا خیلی نگرانت بودن...............مامانی خیلی غصه میخورد که از تو خون میگرفتن............خداروشکر گذشت و زردی تو خیلی حاد نبود........... تا 40 روزگیت خیلی جون گرفتی ................روزای اول دو ساعت به دوساعت بیدار میشدی و شیر میخوردی و شبها که بیدار میشدی دیگه نمیخوابیدی...........اصولا 2 میخوابیدی و 4 بیدار میشدی.......... ما...
18 مرداد 1390

دلتنگی برای تو قشنگم

این روزا وقتی فکر اداره رفتن میکنم  و به تو نوگلم نگاه میکنم یهو بغضی میاد سراغمو میخوام زار زار گریه کنم.................چجوری نصف روز نبینمت..............خدایا این چه حسیه.............خودتم روزی مادر میشی ................خیلی سخته خیلی ..............الان میتونم سختی واقعی رو معنی کنم......... وقتی فکر میکنم محروم میشم از نگاهت خندیدنت........سروصدات.............انگار تمام دنیا روی سرم خراب میشه فقط میگم خدایا کمکم کن............یعنی میتونم؟ ...
18 مرداد 1390

خاطره زايمان

آنيتاي خوشگلم در 6 خرداد 90 ساعت 8:35 شب با وزن 3330 با قد 50 با زايمان طبيعي مثلا بدون درد در بيمارستان صارم متولد شدي داستان زايمان ماماني به اين قرار : 5شنبه 5 خرداد رفتم سونوگرافي كه ببينم وضعيتم چطوريه با سرخوشي دكي گفت 19 خرداد براي طبيعي اماده باش و اگه زودترم شد هيچ مشكلي نداره چون ريه هاي دخملي رسيدست..........منم خوشحال كه حالا حالا ها وقت دارم رفتيم تره بار و اومديم خونه شبم دلم گرفته بود به شوشو گفتم بريم بيرون كه منم پياده روي كنم ............يه دردايي رو حس ميكردم و احساس ميكردم ني ني خيلي اومده پايين-كه رفتم داراباد انجا هم كلي پياده روي............شامم جاتون خالي جيگر خورديم كه گويا اخرين شام دونفره بود.......هر شب من ت...
16 مرداد 1390

دوران باردای مامانی

 آنیتا جون: مامانی دوران بارداری خوبی رو تجربه کرد تو دختر گلم میدونستی مادر میره سرکار ،زیاد اذیتم نکردی.............فقط 4 ماه اول خیلی سخت گذشت ویار بدجوری اذیتم می کرد و چون مجبور بودم مسیر خونه تا محل کارو رانندگی کنم زمانی که حالت تهوع بهم دست می داد تو اتوبان بودم با آن حالت خیلی عذاب کشیدم.................چقدر سخت بود تا 36 هفته مادر سرکار میرفت .....................9 اردیبهشت هم برای تو دختر گلم جشن سیسمونی گرفتم ............چه روزایی بود............خیلی وقتا دلم برای تکون خوردنات تنگ میشه.......بابایی همش نگران حال من و تو بود و روزای اخر که خونه بودم بهم مرتب زنگ میزد.آنیتا بابایی خیلی به مامانی تو دوران بارداری می رسید و مر...
16 مرداد 1390

ماماني دير شروع کرد..........

آنيتاي عزيزم ببخشيد ماماني يکم دير شروع به درست کردن وبلاگت کرده............آخه يه مقداري خواب تو روزا کم بود يه کوشولو ها فقط يه کوشولو ماماني تنبلي کرد ..............اما هر روز تا جايي که بتونم ميام برات مينويسم..........       ...
13 مرداد 1390

ماماني و آنيتا ميان به خونه

ماماني يه روز از بعد يعني 7 خرداد ساعت 6 اومد خونه ..................نميدونم يه حسي بود حسي که تمامي مادرا تجربه اش کردن .................خيلي سخت بود.............ديگه وقتي از خواب بيدار ميشدم تورو ميديدم کنارم.........يه جورايي ترس داشتم ........ترس از اينکه نتونم مادر خوبي باشم.........ترس از اينکه بلد نباشم.................اين حس از همون روز بعد اومد سراغم دقيقا تا 35 روزگي تو ادامه داشت.......شب ديگه خاله سميرا اومد پيشم...........دستش درد نکنه 6 روزي موندش و ديگه خودم خواستم که بره ..........بنده خدا شوهرش شبها مي رفت خونه و خودش آشپزي ميکرد............خاله جون دستت درد نکنه تو خيلي مهربوني و ازمن مواظبت کردي..............تازه يه دردسر ...
13 مرداد 1390

سه ماهگيت مبارک عسلم

  عزيزم 90 روزه که تو بامني 90 روزه ما سه نفر شديم و من هنوز تو شوکم  وباور نميکنم واقعا باور نميکنم که مادر شدم .......................... روزهاي سختيه .............کار خونه...............به تو رسيدن...............به بابايي که تموم زندگيمه رسيدن اما زود ميگذره ..............خيلي زود نميدونم يا وقت نميکردم يا واقعا حوصله نداشتم بيام وبلاگ رو آپ کنم تو اين شب ما سه نفري رفتيم پارک هوا حسابي خنک بود و ما تورو  پتو پيچ کردیم خوش گذشت ...........تو پارک شهرک که شجريان گذاشته بود ..............عالي بود...........بعد اومديم خونه و بابايي از من و شما عکس گرفت   ...
6 مرداد 1390